نسیم بهاری

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش را بزن ... خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره‌ها پرت کند .

**********

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می‌بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.

**********

ساده‌ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی

باشی که دیگران می‌خواهند.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

سال نو  رسید بی هیچ بهانه ای و زمین تازه شد و من هم ...

 

********

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

 نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

...
رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

"نجمه زارع"

 

نجمه زارع در 29 آذرماه 1361 در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. وی شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزیمت نمود و در آنجا ساکن شدند.طی سال‌های 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت و سرانجام با اشتباه پزشک معالجش در تاریخ 31 شهریور 1384 دارفانی را وداع گفت.

وی در دوران کوتاه زندگی خود با حدود 30 عنوان برگزیده در کنگره‌های شعر و سرایش 4 دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ی ادبی ایران ثبت نمود.

برگرفته از وبلاگ مرجع عاشقانه های شعر معاصر

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

گل من چندین منشین غمگین شام محنت بسر آمد

سر و دست افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد

ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را

که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد

شب مهتابی ز چه بیتابی روشن کن شمع صبوری

منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه گر آمد

تو که آگاهی که چه شبهایی بایاد او بنشستیم

شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصر آمد

پس از آن دوری غم مهجوری شور و شادی بر پا کن

ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد

شب مهجوری ز ره دوری آوای رهگذر آمد

که سحر سر زد غم دل پر زد شادی از بام و در آمد

شب جانکاهی شر آهی زد ابر غم به کناری

به سر افرازی به دل افروزی خورشید ما به در آمد

پس از هجران غم بی پایان پیدا خاتم عشقم

به دلم نوری چه شر و شوری زان مرغ خوش خبر آمد

بیژن ترقی

به خوانندگی علیرضا افتخاری که خاطرات خیلی زیادی رو برام تداعی می کنه. خاطراتی تلخ و شیرین..........

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

«احمد شاملو» 

 

 

 

××××××××××××××××

 

و خاطراتی دور........

 

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت 
                          با همان چشمی که می زد زخم،مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
                            داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
                             مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت
در تمام سالهای رفته برما روزگار 
                                  مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
                              گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |


روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو میکرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش برخویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید:
«دوستش دارم، نمیدانی؟»
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه ی تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها

باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک، شب میعاد
ان اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی، دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدگر را سیر می کردیم
با بهار باغ های دور

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها 

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم

 بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشینم، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
«فروغ فرخزاد»

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

گفتم تو شیرین منی

گفتا تو فرهادی مگر؟

گفتم خرابت میشوم

گفتا تو ابادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتا تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت میروم

گفتا تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن

گفتا تو در یادی مگر؟

گفتم خموشم سالها

گفتی تو فریادی مگر؟

گفتم که بر بادم مده

گفتی نه بر بادی مگر؟

...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ

خامش، بر آستانه محراب عشق بود

 

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو

بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم

بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید

 

گویی فرشتگان خدا در کنار ما

با دستهای کوچکشان چنگ میزدند

درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود

محراب را ز پاکی خود رنگ میزدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها

آرام ورام بود چو دریای روشنی

با ساقهای نقره نشانش نشسته بود

در زیر پلکهای تو رویای روشنی

 

من تشنه صدای تو بودم که می سرود

 در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود، گوش میکنند

افسانه های کهنه لبریز راز را

 

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید

من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ

 

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح

لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

فروغ فرخزاد

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره 

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

شعری از حسین منزوی

دانلود فایل صوتی با صدای محمد نوری

نوشته شده در دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

اگر ندانی به سوی کدامین بندر روانی، هر بادی باد موافق خواهد بود

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یازییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

●●●

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

 

نیما یوشیج

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

 

همیشه "هیچ" بدترین چیزی است، که ممکن است اتفاق بیفتد.  سکوت، خلاء ........

 

دشت

ابرهای سترون

ایستاده بر بالای دشت

و بادی نیست

و خنکای ترانه ای

و برق ستارگانی

*

صدای سم های اسبی وحشی

پیچیده در لابه لای علف ها

حیران چشمه جوشانی....

 ××××××××××

 وقتی آرزو هایت را سرکوب  می کنی ، ممکن است باورت نشود ولی گویا روح زندگیت را با دستانت به خاک سپرده ای.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

 لیلا رفت و تمام باورهای ما را زیر سئوال برد. اگر هر کس دیگری بود شاید اینقدر همه چیز به هم نمی ریخت. برایش پیغام گذاشتم که:" آنروز تو بیشتر به خرابه های من نیاز داشتی و من نمی دانستم........." ولی دیگر خیلی دیر بود. دو خرداد مسجد میدان فاطمی با دوستان برای دلداری خودمان جمع بودیم و دو شب بی خوابی و دستان لرزان  و دل تنگ. . . .  یادش همیشه با ماست.

 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندم‌زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکی‌ست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گم‌شدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگ‌هام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه‌زارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم
آه می‌خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لای سِحر بار
گاهوار کودکان بی‌قرار
ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب
شُسته از من لرزه‌های اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

این روزها نمی دانم از چه رو

به خود آزاری افتاده ام

گاهی به تو می اندیشم و آزادی ام

گاهی به خودم و اسارتم

گاهی به بغض های قدیمیم

گاهی به بغض های جدیدم

گاهی به آنچه بود و نیست

گاهی به آنچه هست و نبود

و گاهی هم به 

 نقطه پایان این گاهی ها

که  گاهی دیگر است بی هیچ امید و آرزو

 

 

وقتی داشتم برای درد و دلش اشک می ریختم همش توی این فکر بودم که یه روز به همین زودی من می شم یکی مثل اونو ، یکی هم جای من و یه آه و چند تا نقطه چین. اونوقته که دیگه سد شکسته می شه و من پشت خودم قایم نمی شم. سخت در انتظار اون روزم. سخت..........

***

شاید سالی یکبار کم باشه که از معلمین عزیزی که در راه ارتقا بشریت گام برداشته اند تشکر کرد ولی حداقل همین یکبار باعث می شه ما یادمون نره که کل زندگیمون رو مدیون خیلی ها هستیم. معلمین عزیزم یاد و خاطرتان گرامی و سپاسگذارتان هستم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

 

عبور از یکسال پر هیاهو که حتی وقت مرور گذشته را نداری و رسیدن به سالی و آغازی دل انگیز انسان را بر سر این شوق می آورد که امسال سال زیبایی هاست.

آه، ای همیشه خوب.

******

      بهار را باور کن

باز کن پنجره را ، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

وبهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

 

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یک پارچه آواز شدست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است.

 

باز کن پنجره را ایدوست

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطش وحشی سوخت؟

برگها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر وسینه گلهای سپید

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

 

خاک، جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

وبهاران را باور کن 

 

 فریدون مشیری 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

و بالاخره بهار از راه می رسد.

و می دانم که دوباره زنده خواهم شد.

 زیبا ، شاد، پر قدرت.

جوان خواهم شد ، می دانم

دستان خسته ام را به سرپوش رازهایم می کشم و غمگنانه به حقیقت گریزناپذیری می نگرم که بی صدا مرا به سوی خود می خواند. تکرار و توهم همیشگی خنده و غریبه ای که تنها در کوله بار خاطرات و در دعاهای شبانه ام سنگینی می کند . می خواهم تمام خستگی هایم را بگذارم و بگریزم به سمتی که دیگران نرفتند. تا شاید دیگر غریبگی در جمع هم سوار بر سیلاب همیشگی نباشد. می خواهم بگریزم. به هر آنجا که تاریکتر ، تنهاتر ، کوچکتر، پایین تر،دورتر.آنجا که آدمی از شبهایش می گریزد و کسی نمی ماند که رازهایت را بشنود. دیگر از این دیوارهای پر گوش خسته ام. می دانی؟

------------

بی‌قرارم

می‌خواهم بروم

می‌خواهم بمانم

دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم .

***

امروز هم کسی اگر صدایم کرد

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می‌خواهم به جنوب بیندیشم

می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...

به خودم بیندیشم ...!

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم

همین خوب است ...

همین خوب است!

سید علی صالحی

 

*******

گاهی که به گذشته این وبلاگ نگاه می کنم تمام خاطرات را ثبت شده می بینم. ولی این روز هایم با وجود زیبایی شگفت انگیزی که تجربه کردم پر از ابهام است. که گاهی در پس تمام لحظات دل انگیز، دلهره های بودن و انسان بودن به سراغم می آید.

این یکسال آنقدر در لحظه زیسته ام که وقت مرور گذشته ام را نداشته ام. پس می اندیشم . به کوچکترین لحظات روزهای  گذشته ام . به ده سال قبل  . . . به خودم . . . به او . . . به تو . . . و به آنها که بی وقفه چون پروانه ای در آنسوی دنیا بال زدند و من اینسو خنک شدم.

 هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
درتمنای من.


پ. ن.: این چند خط را اضافه کردم تا خاطراتی ثبت شود که هرگز بازگو نشد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

خداحافظ ...!

خداحافظ پردهْ‌نشین محفوظِ گریه‌ها

خداحافظ عزیزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی

خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم

خلاصه‌ی هر چه همین هوای همیشه‌ی عصمت!

خداحافظ ... ای خواهر بی‌دلیل رفتن‌ها

خداحافظ ...!


حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد

دیدار ما و دیدارِ دیگرانی که ما را ندیده‌اند.

پس با هر کسی از کسان من از این ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی

نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ

از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!

قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود

قرارِ ما به سینه‌سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود

پس بی‌جهت بهانه میاور

که راه دور و

خانه‌ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!

نه، ...

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار باد بیاید

بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده‌اند

دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست!


حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ همیشه‌ی عصمت خواهی رساند.

یادت نرود گُلم

به جای من از صمیم همین زندگی

سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!

دیگر سفارشی نیست

تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ایوانِ خانه می‌آیند

خداحافظ!

از آلبوم نامه ها-علی صالحی
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

سنگ قبر فروغ رو که دیدم, به زمانهای از دست رفته فکر کردم و دیدم که چقدر فروغ با قدرت خودش رو تو دل همه جا کرد که در این سن و با گذر زمان هر روز عمیق تر در دلهای ما جاری می شه.

روحش شاد. . .

فروغ

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی

***

من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت
پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش
آفتاب به دنیا آمد.

آیا دوباره........؟ با صدای فروغ فرخزاد
 
 

نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

(فروغ فرخزاد )

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط بهاره نظرات () |

 

اینروزا خیلی شعر زیرو رو کردم و هر بار با هر کدومشون به دنیای اونها سرازیر شدم و خودم پربار شعر می شدم ولی هر بار از بد حادثه زایشی در کار نبود. پربار و پربار و پربارتر. . .دیگه جایی نمونده که چیزی روش اضافه بشه. الانه که با یه حرف ساده ابرهای پاییزی خودشون رو نشون بدن و زمینم نمناک......

 

چقدر دنیای آدم وقتی بزرگه لذت بخشه. با هر شعری یا سرودی یاد خاطراتی می افتی که روزت رو زیبا می کنه. و این ترانه که منو یاد کوهم انداخت و لذت اون و . . .

پایــــیز آمـــــد، لا به لای درختان، لانه کرده کبـــــــــوتر، از تراوش باران می گریزد.

خورشــید از غــم، با تمام غرورش پشت ابر سیاهی، عاشقــانه به گریه می نشیند.

من با قلبی، به سپیدی روز،

با امید بهاران، می روم به گلستان هـمچو عطــر اقاقی، لا به لای درختان می نشینم.

باشد روزی، به ندای بهـــــــاران، روی دامن صحـــــــــــــرا، لالـه روید

شعــــر هستی، بر لبانم جــــاری، پر توانم آری، می روم در کـــــوه ودشت و صحرا

ره پیمــــــای قله ها هستم من، راه خود در طــــــــــوفان، د ر کنار یاران می نوردم.

در کوهستان، یا کویر تشنه، یا که در جنگلها،

رهنوردی، شاد و، پر امیدم

دارم امـــــــید، که دهـــــــد، سختی کوهستان، بر روان و جانم

پاکیِ این کوه و دشت و صحرا

باشد روزی برسد، شعـــر هستی بر لب،

جان نهـاده بر کف، راه انسانها را در نوردم

شــــعر هستی، بودن و کوشیدن، رفــــتن و پیـــوستن

از کژی بگسستن جان فدا کردن در راه خـــــــلق است.

تصنیف از: محمد رضا علیقلی

و اینم فایل صوتی این تصنیف

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط بهاره نظرات () |


Design By : Night Skin