در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان ـ هر دو غمگین هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من میداد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من میریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق میزد آرزوئی دلنشین
در دل من با همه افسردگی ، موج میزد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه ، دور از چشم غیر
چشم ها بر یکدگر میدوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم
نسترن ها از سر دیوارها ، سر کشیدند از صدای پای ما
ماه می پائیدمان از روی بام ، عشق می جوشید در رگهایمان
سایه هامان مهربانتر ...بی دریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال ــ
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدایی سر رسید
سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لبها گریخت
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید....
نویسنده: "؟" منبع
این شعر یک دریا شوق در ذهنمون می آره ممنون از شاعر ش.
|