ما ملامت گر عیب دگرانیم همه در هم افتاده و از هم نگرانیم همه
نسيم بهاری
Teddy Bear نسيم بهاری

عروسک کوکی



بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند


میتوان ساعات طولانی عروسک کوکی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ ، بر قالی
در خطی موهوم ، بر دیوار
میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید


میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ، اما کور ، اما کر


میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه
" دوست میدارم "
میتوان در بازوان چیرهء یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف


میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش
دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید


میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت


میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهء دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
" آه ، من بسیار خوشبختم "

فروغ فرخزاد


ترا دوست می دارم

 

شب

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم ،هیچکس با هیچکس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است. . .

***

طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو، شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم،و شب از ظلمت خود وحشت می کند.

احمد شاملو از مجموعه هوای تازه

 


ستیز

ستیز من تنها با تاریکی است و برای نبرد با تاریکی شمشیر بر نمی کشم، چراغ می افروزم...

 کوروش کبیر

 


مرغ آتش

من مرغ آتشم

 می سوزم از شراره این عشق سرکشم

 چون سوخت پیکرم 

 چون شعله های سرکش جانم فرو نشست

 آنگاه باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من

 آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را

 آغاز می کنم

پر باز می کنم

 پرواز می کنم 

حمید مصدق

  


آتش

یـک شب آتش در نیــستانــــی فتاد             سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا مشغول کـــار خویــش شد             هر نـــی ای شمع مــــزار خویــش شد

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست           مر تـــورا زین سوختن مطلوب چیست

گفـت آتــش بــی سبـب نفـروختــــم             دعــــــــــوی بـی معنیـت را سوختـــم

زان که می گفتی نی ام با صد نمود             همچنــان در بنــد خـود بــودی که بــود

با چنیــن دعـــوی چــرا ای کــم عیار              بــــــرگ خود می ساختی هر نــو بهار

مــرد را دردی اگر بـاشد خوش است             درد بــــی دردی عـلاجـش آتــش است

 

آتش


یکی از مریدان حسن بصری، عارف بزرگ، در بستر مرگ استاد از او پرسید 
      - مولای من، استاد شما که بود؟
حسن بصری پاسخ داد: صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماهها و سالها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم. 
      - کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟
حسن کمی اندیشید و بعد گفت: در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.

اولین استادم یک دزد بود. در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم، از او کمک خواستم، و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است، اما آن اندازه سپاسگذارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت: می روم سر کار، به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن. و وقتی بر می گشت، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد: امشب چیزی گیرم نیامد، اما انشاءالله  فردا دوباره سعی می کنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد، به یاد جملات آن دزد می افتادم: "امشب چیزی گیرم نیامد، اما انشاءالله فردا دوباره سعی می کنم"، و این جمله به من توان ادامه ی راه را می داد.  
        - نفر دوم که بود؟

نفر دوم سگی بود.  می خواستم از رودخانه آب بنوشم، که آن سگ از راه رسید.  او هم تشنه بود. اما هر بار به آب می رسید، سگ دیگری را در آب می دید، که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید، عقب می کشید، پارس می کرد، همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ دیگر محو شد.

حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: و بالاخره استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست، به طرف مسجد می رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن کرده ای؟ دخترک گفت بله. برای اینکه به او درسی بیاموزم، گفتم: دخترم، قبل از اینکه روشنش کنی،  خاموش بود، می دانی شعله از کجا آمد؟ دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب، می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود،  کجا رفت؟
در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام. که شعله ی خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود؟ فهمیدم که انسان هم مانند آن شمع در لحظات خاصی آن شعله ی مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید.
از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همه ی پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم. با ابرها، درختها، رودها و جنگلها، مردها و زنها.
در زندگی ام هزاران استاد داشته ام. همیشه اعتماد کرده ام که آن شعله هر وقت از او بخواهم روشن می شود.
من شاگرد زندگی بوده ام  و هنوز هم هستم.
آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم، مثل قصه هایی که پدران برای فرزندان خود می گویند.


اعتماد

آنگاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی می کردم

دریافتم که در عشق...

مسئله

اعتماد بوده است

میان چشمهای بسته من و دستهای لرزان تو!!!

از وبلاگ زیبای ترنم


قطار لحظه ها

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

 تکیه داده ام

برگرفته از وبلاگ باران


پرواز با خورشید

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور ، از آن قله پر برف
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که چون من
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرورست
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح
رویای شرابی ست که در جام بلور است

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !

من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است
راه دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید
چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !

او ، روشنی و گرمی بازار وجود است
در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست
او یک سرآسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان ، محو تماشای بهاریم

ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار که  سرمست و غزل خوان  من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

فریدون مشیری

 


ملالی نیست. . .

خسرو شکیبایی از پیش ما رفت. یادش گرامی.

 یاد هامونش ، خانه سبز و شعر های دکلمه ایش با ما هست تا همیشه . . .

به یاد دکلمه این شعر سید علی صالحی توسط شکیبایی:

 

سلام.

حال همه ما خوب است

ملالی نیست

جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

با این همه... عمری اگر باقی بود

طوری از کنارزندگی میگذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان.

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

میدانم همیشه حیاط آنجا پرازهوای تازه باز نیامدن است

٬اما تو لااقل حتی هر وحله گاهی هرازگاهی

ببین انعکاس تبسم رویاشبیه شمایل شقایق نیست.

راستی خبرت بدهم خواب دیدم

خانه ای خریدم

بی پرده

بی پنجره

بی در

بی دیوار

هی بخند...

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

ازفراز کوچه ما میگذرد.

باد بوی نامه های کسان من میدهد.

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری

نه ...ریرا جان

نامه ام باید کوتاه باشد٬

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می نویسم :

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن.


سکوت دلنشین شب

در سکوت دلنشین نیمه شب

میگذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان ـ هر دو غمگین هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من میداد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من میریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق میزد آرزوئی دلنشین

در دل من با همه افسردگی ، موج میزد اشتیاقی آتشین

زیر نور ماه  ، دور از چشم غیر

چشم ها بر یکدگر میدوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوارها ، سر کشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام ، عشق می جوشید در رگهایمان

سایه هامان مهربانتر ...بی دریغ

یکدگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال ــ

 دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدایی سر رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید....

نویسنده: "؟" منبع

 

این شعر  یک دریا شوق در ذهنمون می آره ممنون از شاعر ش.

 


دکتر شریعتی

 

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است  :

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 


دریای . . .

و با سکوت خود می توانست اثبات کند که. . .

می گفت وقتی از چیزی می نویسی می خوای فقدان اونو درون خودت کمرنگ کنی و نبودش را جبران.

من خیلی وقته ننوشتم از هیچی . و الان از این موضوع خوشحالم.

**********

 

نویسنده ،حاکم می شود و می نویسد و اگر قدرتمندانه بنویسد به حقیقت تبدیل می شود. سلام بر تمامی کسانی که بی پروا و با عشق می نویسند.

راستی

 آی آدمها که در آتش نشسته

                                سرد و مغمومید

 یک نفر اینجاست

دارد در میان خاطرات تلخ تان

مبهوت می گرید.

هست روزی

کز میان خاطر محکوم خود

یاد خنجر های اسکندر،

خنده های تلخ قیصر

حرفهای زهر بی پیکر

نشینید و نگریید و نگریانید.

یک نفر اینجاست

هر روز جای شما

یاد تلخی تان امانش را بریده،

زهرخند هرروزش به یاد زشتی هر روز آدمهاست.

زندگی با کوله باری از عداوت ها

چه سنگین است،

چه سنگین است.

یک روز زیبا با خاطرات کدر


و باز هم از حافظ

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش

هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که چه خوبست و چه زشت؟

حافظ



ریتم زندگی

به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هرچیز

شیرینی حضورش را تلخ می کند

بگذار پایان ترا غافلگیر کند

درست مثل آغاز


بهار دلنشین
فال حافظ
شریعتی
آواي آزادي
احمد شاملو
دوستی
خانه شعر نو




ترنم

بوی باران

باغچه

مسافر

فریدون فروغی

وب نوشته های آرش

ندای عشق

عاشقانه های ما

مرد بارانی

راه رفتن روی زمین

تا همیشه