اعتماد

آنگاه که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی می کردم

دریافتم که در عشق...

مسئله

اعتماد بوده است

میان چشمهای بسته من و دستهای لرزان تو!!!

از وبلاگ زیبای ترنم

/ 3 نظر / 4 بازدید
مهسا...

سلام ... وای بهاره جون ادم لذت میبره میاد اینجا..[تایید] عالیهههههههههه. موفق باشی... یه سری هم پیش ما بیا ... [خداحافظ] [خوشمزه]

مهسا...

سلام گلم... مرسی اومدی عزیزم...[هورا] منم خوشحالم... [بغل] [پلک]

آزاده

و این بود قدر دل من که بیای محرم بشی دل منو زیر مشت و لگد بگیری و خورد کنی. این بود قسمت دل من که می خواست همیشه عاشق باشه