هردم از عالم غمی آید به پیش. . .

 

گاهی اونقدر همه چیز پیچیده و رنگ به رنگ می شه که آدم نمی تونه رنگ واقعی اونو تشخیص بده .گاهی سفید گاهی سیاه، گاهی قرمز گوجه ای و گاهی آبی رنگ و رو رفتۀ آسمونی. تو این گیر و دار تو باید فقط شاهد باشی و نگاه کنی و فقط خدا خدا کنی همه چیز به آرومی پیش بره.

این زمانهاست که می گی حضرت ایوب هم به اندازه من صبر نکرد ولی وقتی خوب نگاه می کنی به این پندار ساده ات خنده ات می گیره.

 

******

 

سوسوی چراغ کهنه نفتی که به میخ آویزونش کرده بودند پسرک رو به سمت خودش کشوند، آخه توی این تاریکی نتونسته بود راهی به خونه کدخدا پیدا کنه، وقتی رسید توی تاریکی مبهم دست برد تا فانوس رو برداره که صدایی از طرف فانوس به گوشش خورد. پسرم تو بالاخره  رسیدی. پسرک یکه ای خورد و قدمی به عقب برداشت.

صدای ناله ای در پشت فانوس به گوش می خورد. فانوس در هوا جابجا شد و در پشت اون قیافه خسته و پریشان پیرزنی آشکار شد.

در یک لحظه نسیم خنکی به صورت پسرک خورد و با خودش صدای ناله های رقت انگیز و کوتاهی رو آورد. گویا گرگی پاهای طفل پیرزن را دریده بود.پسرک به سرعت دست به کار شد.او دریافت چرا امشب بیهوده به دنبال خانه کدخدا می گشته و آنرا نمی یافته است.

ناله های ما جایی پاسخ داده خواهد شد کافی است فانوسی بدست گیریم و منتظر باشیم.

/ 3 نظر / 4 بازدید
میناومحمد

سلام دوستم.چه عکس زیبایی.ما اپیم[گل]

غریبه

من ترجیح میدم کنار ناله تلاش و هم داشته باشم . فانوس در کنار سعی و همت خودم دستم خواهم گرفت . . . ممنون از حضور قشنگت