حیرت

... گل به گل ، سنگ به سنگِ  این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای  اینک و هر سبزه وسنگ

در  تمام  در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

«حمید مصدق»

 

 

*******

مردی که شعرها را

تا پشت در اتاق چیده بود.

شراب چند روزه ای که

جنین چهارده ساله ام

از تهوعش

بر روی کاغذهای شعر

پرتاب شد.

گل سرخی که بر دیوار

واژگون پژمرده بود.

و سپیده صبح

که با تف و نفرین،

به آسمان خیز برداشته بود.

/ 1 نظر / 5 بازدید
بهنام

[گل][گل][گل]