ماهی

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه   

گرم و سُرخ: 

 

احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان می‌روید از زمین

□ 

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

من فکر می‌کنم هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد: 

احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

 

احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس 

□ 

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

احمد شاملو

۱۳۳۸

/ 3 نظر / 14 بازدید
بهاره ¸.•ُ قصــرعشـــق ُ•.¸

آن عشق که دیده گریه آموخت ازو دل در غم او نشست و جان سوخت ازو امروز نگاه کن که جان و دل من جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو

دلتنگی و عاشقی

سلام مرسی از حضور گرمتون ممنون [گل] ذلتنگی و عاشقی اپ شد منتظر حضور گرمتون هستم [گل] به امید دیداری دوباره [گل][بدرود]

بهاره ¸.•ُ قصــرعشـــق ُ•.¸

•:*´¨¨`*:•[گل]•:*´¨¨`*:•[گل]•:*´¨¨`*:• ســلام دوســت عزیز قصـــرعشـــق باری دیگر به روز شـــد منتظــرت می مانم *.*.* ماه آسمانم ستاره شبهاي تارم اميد من ، روشني فرداي من در يک کلام عشق ابدي من ، تو را مي پرستم .. •:*´¨¨`*:•[گل]•:*´¨¨`*:•[گل]•:*´¨¨`*:•