غروب

دوست داشتم می تونستم اونقدر تمرکز بگيرم که روی آبی که به يه غروب خورشيد ختم می شه راه برم.

غروب خورشید

 

پيغام

چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستانی

هر چه برگم بود و بارم بود

هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود

هر چه ياد و يادگارم بود

 ريخته ست 

 چون درختي در زمستانم

 بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود

ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري

 در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟

ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش

با اميد روزهاي سبز آينده 

 خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟

چون درختي اندر اقصاي زمستانم 

 ريخته ديري ست 

 هر چه بودم ياد و بودم

       .   .   .

                       مهدی اخوانثالث<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
عليرضا خجو

خوش به حالت . آرزوهای جالبی داری . من آرزو دارم فقط يه شب راحت سرمو رو بالش بذارم . مسخره ست نه ؟!

محسن

سلام. واقعا این آروز که نه، این توانایی دور از دسترس نیست. باید باور کنی، بارور بشی و بری ....... مطمئن باش که میتونی.

. . .