آغاز بهار در انتهای يک تابستان

شتابان به سوی هدفی معلوم می دويد و آنگاه ظهورش در ماده ای که آنرا جسم ناميدند.

 

تولد

سکوت سرشار از ناگفته هاست.

123

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zistan

سلام زنده باد آزادی! نمی دانم چرا ولی احساس ميکنم تمام حرفها ٬ عکس ها ٬ شعر ها آشناست ! ممنون که به من سر زدی آشنا :))!

بابا محمد

و .... سلامی بعد از مدت‌های بسيار ... چونان که يادهای غبار گرفته را شستشو دهد ... ؛

Mitra

webloget az un harfaye dele ke mishe vassate in hame boro bya va sholughi 1 saat bahash nafasi keshido be khod sari zad! mersi ke minevisi

melissa

گاهی سکوت و گاهی يک نگاه ساده سرشار از ناگفته هاست ......

آرش عليزاده

سلام ! سه ماه سكوت كرديد ... راستي لينكتان را اضافه كردم. موفق باشيد.

پربهونه

 دو چشمانم را مي بندم شايد عشق را باور کنم دستانم را با زنجير مي بندم تا اسارت را ياد بگيرم انقدر اسير باشم تا ديگر هرگز از عشق رهايي نيابم دريچه قلبم را مي بندم تا غير تو در ان نبينم راستي ميداني؟...سلام دوسن من...موفق باشی. منتظرم

پر بهونه

دستم را تو بگیر گفتی: (( سفر به دیار عشق پایانی ندارد. این راه را بازگشتی نیست...)) و من از تو طلب کردم (( راه را نشانم بده)) تو خوب میدانستی که من هنوز در خانه شروع مانده ام. من رفتن را آموختم. اما آغاز را از یاد بردم.موفق باشی مرسی از حضورت...منتظرم.